گزارش زائر از یک راوی
40 بازدید
موضوع: علوم تربیتی
نحوه تهیه : فردی
تعداد شرکت کننده : 0

به سختی بر روی پا ایستاده بود. چند قدم جلوتر آمد تا صدایش به بچه های انتهای اتوبوس برسد و بتواند جایی را برای تکیه دادن خود پیدا کند تا حین حرکت اتوبوس و ترمز زدن آقای راننده، تعادلش را حفظ کند.
هنوز کاملا آماده نشده بود که با ترمز اتوبوس کمی تعادلش بهم خورد اما خیلی زود تعادلش را حفظ کرد. صدای خنده نرم و آهسته ی بچه ها به گوش رسید او هم لبخندی زد و با یاد خدا آغاز به صحبت کرد:
سلام من محمد جواد مکی هستم... در آن جمع بودند کسانی که با خود در دل می گفتند" چرا حاج آقا این جوری نگاه می کنه!" یا "چرا یک لحظه درست نمی ایستد و مدام این پا و اون پا می کند؟" حاج آقا با مهربانی و آرامش کامل صحبت می کرد. خاطره ی کوچکی از حضورش در جبهه ی جنگ تحمیلی و نحوه ی مجروحیتش در جنگ را تعریف می کرد. در میان بچه ها هنوز هم صداهایی شنیده می شد. صداهایی ناشی از نارضایتی و تمسخر. دقایقی بعد سکوت عجیبی اتوبوس را فرا گرفت، بچه ها تازه متوجه شده بودند که یکی از چشمان و پاهای حاج آقا مصنوعی هستند. لحظه به لحظه توجه بچه ها بیشتر به صحبت های زیبای حاج آقا معطوف می شد: یک بار که تو منطقه شیمیایی زدند من اونجا بودم. نفسم گرفت؛ طوریکه تا نزدیک قطع شدن نفسم رفت و واقعا این بار احساس کردم رفتنی هستم اما باز خدا نخواست.
به اهواز و تهران منتقل شدم. بعد از بهبودی نسبی باز نتونستم در شهر بمانم و به جبهه برگشتم. تو عملیات کربلای 5، در منطقه شلمچه بر اثر بمباران هوایی شدید دشمن مرا موج انفجار گرفت به طوری که بعد از بمباران تا نیم ساعت کل بدنم می لرزید. حالا خیلی از شبها یکباره همینطور میشم.

دیگه نشد تو جبهه بایستم.
من رو به عقب جبهه منتقل کردند و تا پایان جنگ دیگر توفیق حضور در جبهه را نداشتم . با اتمام جنگ. دیپلم گرفتم و تا کارشناسی ارشد پیش رفتم. دروس حوزوی رو هم خوندم؛ اما نتوانستم که که بی تفاوت باشم و به هر وسیله ای بود سعی می کردم دین خودم رو به شهدا ادا کنم .
سال گذشته عمل جراحی داشتم،به طوری که 8، 9 ماه تو بستر خوابیده بودم وبا خود فکر می کردم جنگ دیروز چشم می گرفت، پا می گرفت، دوست منو می گرفت، اما همه افتخار می کردیم ام جنگ امروز اراده ی جوانان ما را میگیرد و....
همه شرفمون، دینمون، هویتمون باقی بود اما تو جنگ امروز دیدم دشمن تلفاتش وحشتناکه، تلفات این جنگ اعتیاده، تلفات این جنگ متاسفانه تو قشر دانشجوی ما شیطان پرستیه.

برای همین تصمیم گرفتم تا به این کاروان ها بیایم و به دختران خودم، به فرزندان خودم بگویم : بچه ها! به خدا بودند کسانی که تونستند با خدا رابطه ای برقرار کنند ،از همین زمین، از همین زمین و به آسمان عروج کنند و امروز نیز می شود آسمانی زندگی کرد.
یاذکر صلوات، صدای صلوات فرستادن بچه ها اتوبوس را فراگرفت.حاج آقا دوباره شروع به صحبت کردند که از اینجا به بعد اختیار با شماست. اگر مایلید من دو تا از افراد الگویی که تو اتوبوس های دیگه معرفیشون کردم اینجا هم معرفی کنم یا اینکه شما استراحت کنید؟ کدوم؟

چند صدا با هم گفتند: معرفی کنید! حاج آقا لبخندی زد و گفت: این صدای هفت نفر بود، دستاتونو بلند کنید تا من ببینم. اکثر دستان بلند شد و صدایی به گوش رسید: رای با اکثریت است! بار دیگر حاج آقا ادامه دادند: خب من سعی می کنم کوتاه باشه و اونهایی هم که مخالف بودند انشاالله در نهایت موافق می شوند.
من یه خانم و آقا رو معرفی می کنم که این دو تا رو تو هفت اتوبوس قبلی هم معرفی کرده ام که صد بارم اگه معرفی کنم هم جا داره، دارم از اعماق قلبم معرفی می کنم و دوست دارم درباره اش تأمل کنید، روش تفکر کنید.
اسدالله رضا پور ، دوست بسیار خوب من در 29 سال پیش، سال 61، شب آزادی خرمشهر، ترکش به گردنش اثابت کرد. اسدالله رضا پور تو سن 18 سالگی ترکش به گردنش اثابت کرد! از ناحیه نخاع گردن قطع نخاع شد، می دونید قطع نخاع گردن یعنی چی؟ باز هم در میان زمزمه بچه ها صدایی آمد : حاج آقا یعنی فلج! حاج آقا حرفش را تائید کرد و ادامه داد: فقط گردن تکان می خورد، همین. دست و پا دیگر حرکتی ندارد. چند ساله؟ امسال سال نوده! اسدالله رضا پور دوست بسیار خوب من، 29 ساله تو بستره! از سن 18 سالگی تا امروز که 47 سالش است اسدالله تو بستره! دست و پای اسدالله کامل خشک شده! دور ناخن های دست و ناخن های پاش آنقدر عفونت داره و ورم کرده و سیاه شده که من هر وقت با دخترم زهرا خونه ش میرم روی دست و پاش ملحفه می اندازم که دخترم نبینه. دست و پای اسدالله کامل خشک شده مثانه ش از کار افتاده، سه چهار تا کیسه به شکمش وصله که مایعات داخل شکمش را جمع می کنه. اسدالله رضاپور رو تو منزلش با سختی جابجاش می کنند.اسدالله رضاپور از سن 18 سالگی تا الآن 29 ساله تو بستره هر موقع زخم بستر می گیره هشت نه ماه باید رو تخت بخوابه تا زخم بستر پشتش خوب بشه .

این مصائب و مشکلاتی که من از اسدالله رضاپور می گم یک صدم چیزهاییه که الآن بهش گرفتاره. حالا به نظر شما یک جوان 18 ساله، که 29 ساله تو بستره باید دارای چه روحیه ای باشه؟!
صداهایی به گوش رسید: عالی! – بد!
باز حاج آقا ادامه داد: مگه میشه عالی باشه کسی که 29 ساله تو بستره، فقط گردنش تکون میخوره؟ حتی برای یه آب خوردن، برای کوچکترین لقمه غذا محتاج کس دیگه ای باشد اونم از سن 18 سالگی!... خدا رو شاهد می گیرم، من اینو صد بار گفتم، خونه ش تکه ای از بهشته! خدا شاهده من کسی رو به شادابی و آرامش اسدالله رضاپور تو منطقه یاغچی آباد تهران سراغ ندارم.
من با خیلی از افراد سر و کار دارم نمیشه کسی بتونه که 29 سال تو بستر باشه اما آرامش و شادابی اش رو داشته باشه. کوچکترین نقی نمیزنه، کوچکترین توقعی از احد الناسی نداره. دخترم ازش سوال می کنه: عمو اسدالله، تو اینقدر رنج می کشی پشیمون نیستی؟ خیلی آرام گفت: عمو جان، من حاضر نیستم یک دقیقه از این مشکلاتم رو با همه دنیا عوض کنم.
من با بچه های بسیج تهران رفتیم خونشون، یکی از بچه ها ازش سوال کرد: آقا اسدالله، ببینم شما چگونه اینقدر صبر می کنی؟ خیلی آرام گفت: من صبر نمی کنم، دارم زندگیمو می کنم! ...
مگه میشه؟!... آقای رضاپور از کره ی مریخ که نیومده! اهل همین تهرانه! اهل همین زمینه! به نظر شما چکار کرده؟... چه رابطه ای برقرار کرده که با این رابطه تونسته 29 سال از خیلی از ماها شاداب تر و سرحال تر باشه؟... حق دارم، وقتی که دخترم میگه بریم خونشون میگم بابا بیا بریم قطعه ای از بهشت!... خانم آقای رضاپور کیه؟... شاید باور نکنید... البته به رسم امروز نباید باور کنید، اما اینم حقیقت داره. خانم آقای رضاپور 15سال از آقای اسدلله کوچکتره!... 15سال کوچکتره! در سال 73 یا 74 از طریق دبیرستانشون تو میدان خراسان تهران رفتن آسایشگاه ثارالله دیدار جانبازان، تو آسایشگاه ثارالله متوجه شد اسدالله رضاپور سی و چهار پنج ساله مجرده. رفت خونه، به مادرش گفت: من میخوام با این اسدلله رضاپوری که تو آسایشگاه ثارالله هست ازدواج کنم! مادرش اول مخالفت کرد، بعد که اسدالله اومد منزل با مادرش اومد دیدار آقا اسدالله.

آقا اسدالله خندید، گفت: من قطع نخاع گردنم خیلی زنده باشم 2 سال 3 سال دیگه. من نه نیازی به همسر دارم نه نیازی به پرستار، خانم بفرما! من شاهد بودم، این خانم 2 سال اصرار کرد تا بالاخره اسدالله رضاپور پذیرفت که با ایشون ازدواج کنه. عقد ایشون رو مقام معظّم رهبری خواند، چه عقد قشنگی بود! خانم اسدالله رضاپور باید صبح تا شب، شب تا صبح ،الآن 16- 17 ساله ، مدام پرستارش باشه! یه نمونه بگم، من ده شب پیش خونشون بودم، اسدالله تا سرفه ش گرفت سریع دوید یک لیوان آب رو گوشه ی سرش گذاشت تا که با نی این آب رو بخوره، که اگر چند دقیقه این آب رو دیرتر می رسوند اسدالله خفه می شد. الآن 16-17 ساله خانم آقای رضاپور که از حیث جلوه های ظاهری هیچی کم نداره، 16-17 ساله پرستاری این آقا رو می کنه، این باید روحیه ش چی باشه؟
کسی که15سال از شوهرش کوچکتره، 16-17 سال از شب تا صبح، صبح تا شب باید مدام پرستاری کنه، شوهری که به سختی باید جا به جاش کنه، اون باید روحیه ش چی باشه؟ بفرمایید!
از هیچ کس صدایی در نیامد، انگار همه سخن گفتن را هم از یاد برده بودند. بار دیگر حاج آقا تکرار کردن: باید چی باشه روحیه ش؟... میشه گفت خانم رضاپور هم یکی از خانم های بسیار شاداب و آرامش دار این مملکته؟... خدا رو شاهد می گیرم این زن و شوهر هر وقت که من وارد خونشون میشم با این همه عارضه ای که دارم خودمو انگشت کوچیکه ی اسدالله و خانمش نمی بینم. ماشاالله... ماشاالله! چقد قشنگه که با ارتباط صحیح با خدای متعال به این جاها رسید.

امروز باید موجب تعجب ما بشه و بگیم: مگه میشه کسانی اینگونه باشند؟... الگو اگر الگوی صحیحی باشه میشه، چرا که الگوشون زینب کبری (س) است که وقتی یزید در شام با طعنه گفت: ای زینب! دیدی که چه بلایی سرت اومد؟ دیدی برادرت کشته شد؟ دیدی فرزندانت به چه روزی افتادن؟ دیدی چه اسارتی کشیدی؟ زینب کبری (س) یک جواب خیلی زیبا داد: من جز زیبایی ندیدم.
آقای رضاپور و خانم آقای رضاپور چنان به زینب کبری (س) اقتدا کردند که امروز خانواده هایی که سرحالند و سالمند با رفتن به خونه ی ایشون میخوان روحیه بگیرند. برخی ها آرزو می کنند: ای کاش می شد ما یک نگاه به اسدالله بکنیم! خواهرایی هستند که می گفتند: ای کاش می شد ما هم یک صحبتی با خانم آقای اسدالله می کردیم! سلامتی همه ی جانبازان، اسدالله عزیز و خانمش یه صلوات بفرستید! صدای بلند بچه ها که صلوات می فرستادند فضا را عطر آگین کرد. تازه که به خود آمدیم متوجه شدیم که حاج آقا از ایستادن در اتوبوس در حال حرکت و مدام پا به پا کردن به علت پا درد خسته شده، لحظه ای بعد برگه هایی را بهمون دادند تا اگر سوالی داریم یا خواستیم نوشته ای برای خانم آقای رضاپور بفرستیم در آنها بنویسیم سپس از درد پا بلافاصله بر جایشان نشستند. ضمن پخش اوراق به وضوح بچه هایی دیده می شدند که چشمانشان بر اثر اشک ریختن قرمز شده و بعضی هم همچنان در سکوت اشک می ریختند. صدای نوحه ای زیبا و سوزناک هم در فضای اتوبوس پیچیده بود.

التماس دعا

  با تشکر از جانباز گرامی و رزمنده 8 سال دفاع مقدّس، حاج آقا محمد جواد مکی، که من را در نوشتن این مطلب یاری کردند.   گزارش از خانم فاظمه طهماسبی وبلاگ سکوت تازه های عشق