رفیق پدر
40 بازدید
موضوع: سایر
مصاحبه کننده : موسسه جنات فکه
نحوه تهیه : فردی
تعداد شرکت کننده : 0

جنات فکه: تمام مدتی که از خاطراتش می‌گوید، صدایش می‌لرزد. مدام بغض می‌کند و گاه‌گاهی هم به یاد حلاوت خاطراتش، لبخندی بر لبانش می‌نشیند. او حرف می‌زند و من دوست دارم گریه کنم؛ برای حال خودم که چه بی‌خبر مانده‌ام از احوال کسانی که رنگ و بویی از شهر نبرده‌اند و هنوز هم عاشقانه‌ها دارند با رمل‌های فکه. آن‌قدر لحظه‌هایش پرخاطره است و آن‌چنان آن‌ها را با تمام جزئیات به تصویر می‌کشد که گویا همین حالا اتفاق افتاده. بارها و بارها در میان حرف‌هایش بلند بلند گریه می‌کند، حسرت جاماندن از قافله عشق را به راحتی می‌توان در نگاهش دید.

حجت‌الاسلام محمدجواد مکی جانباز ۷۰ درصد سال‌های عاشقی است. او که از ناحیه چشم، پا و… جانباز است متواضعانه خاطراتش را تعریف می‌کند و دائماً سعی دارد حضور خودش را در آن‌ها کم‌رنگ کند. مصاحبة زیر فقط مختصری از خاطرات تلخ و شیرین اوست که با هم می‌خوانیم.

 لطفاً از خودتان بگویید و این ‌که چطور شد به جبهه اعزام شدید؟

محمدجواد مکی، متولد ۱۳۴۵ هستم. ۳۱ شهریور ۵۹ که جنگ شروع شد، ۱۴ سال داشتم. آن سال‌ها عضو بسیج مسجد جامع شهرری هم بودم. اخبار جنگ را مرتب پیگیری می‌کردم. خبر سقوط خرمشهر، محاصره آبادان، هویزه، سوسنگرد، سومار و… . این‌ها همه محرکی بسیار قوی برای من و خیلی‌ها مثل من بود تا بخواهیم برای دفاع از کشورمان عازم جبهه‌ها شویم.

 کمی راجع به اولین اعزام‌تان به منطقه بگویید؟

با توجه به این که سن و سال کمی داشتم، بارها تلاش کردم اعزام شوم ولی قبول نمی‌کردند. تا این ‌که بالاخره تابستان ۱۳۶۰ با دستکاری در شناسنامه‌ام برای آموزش به پادگان امام حسین(ع) اعزام شدم. مسئول آن‌جا متوجه کم بودن سن‌ من شد و گفت چون شرایط اعزام را ندارم، باید از همان‌جا برگردم خانه. خیلی غمگین و ناراحت پادگان امام حسین(ع) را ترک کردم. ولی ناامید نشدم و دوباره در آذر ماه همان سال اقدام کردم. این بار از طریق پادگان توحید در فیروزآباد ورامین. هجده روزی آموزش بسیار فشرده و سخت دیدم و بالاخره بعد از اتمام دوره، به پادگان جندی‌شاپور اهواز، تیپ۲۵ کربلا و گردان امام حسین(ع) اعزام شدم. این اولین اعزامم به منطقه بود.

به نظر شما فضای ورود به منطقه برای نوجوانی ۱۴ ساله که تجربه‌ای هم نداشت، چگونه بود؟

فرمانده ما آن موقع شهید کاظم رستگار بود. یادم می‌آید همان روزهای اول، یک‌بار که در پادگان خواب بودیم، با فریادهای ایشان که مرتب می‌گفت «بچه‌ها آماده شوید…» از خواب پریدیم و بلافاصله با تجهیزات آماده شدیم. آن روزها بستان تازه فتح شده بود و عراق پاتک سنگینی را از طریق چزابه شروع کرده بود.

بار اولم بود که می‌خواستم وارد منطقه شوم. دلهره عجیبی داشتم. وارد شهر بستان شدیم و از آن‌جا به سمت چزابه حرکت کردیم. درگیری شروع شده بود و به شدت بمباران هوایی می‌کردند. حال و هوای یک نوجوان که برای بار اول با چنین صحنه‌هایی روبه‌رو شده، قابل توصیف نیست. ولی به خاطر باورها و اعتقاداتی که داشتم و هم‌چنین دیدن فداکاری‌های دوستان‌، این لحظات با تمام سختی‌هایش به زیبایی گذشت.

 در اولین درگیری، تجربه از دست دادن دوستان‌تان را هم داشتید؟

بله. آن روز ما وارد چزابه شدیم. چون منطقه رملی بود، به سختی قدم بر می‌داشتیم. ولی با این حال توانستیم همان شب اول چند تپه جلو برویم. شب دوم، یکی از دوستانم که او هم اهل شهرری بود، سنگری در رمل کنده بود و با هم آن‌جا نشسته بودیم. کنسرو لوبیایی را باز کرد تا با هم بخوریم. همان لحظه یک خمپاره۶۰ خورد جلوی سنگر و هر دو پای دوستم از ران به پایین له شد. خیلی صحنه دلخراشی بود ولی او خیلی تلاش می‌کرد که فریاد نزند و صبوری کند، تا ما روحیه‌مان را از دست ندهیم. به سختی تا صبح تحمل کرد و دم نزد. شب را مجبور بودیم آن‌جا بمانیم. تمام مدت درد می‌کشید. صبح که شد، او را داخل پتو گذاشتیم و به سمت آمبولانسی که برای انتقال مجروحین فرستاده بودند، بردیم. ولی همین که جلوی در آمبولانس رسیدیم، شهید شد.

شنیده‌ایم در عملیات بیت‌المقدس که از عملیات‌های مهم جنگ ایران و عراق بوده، حضور داشتید. کمی از فضای این عملیات بگویید.

بعد از عملیات چزابه و فتح‌المبین که با فاصله بسیار کمی انجام شد، همه گردان برای مرخصی به تهران آمدند. بعد از ده روز، یعنی در اواخر فروردین ۶۱، دوباره برای اعزام اقدام کردم. این بار با «رضا عباس زاده»، یکی از دوستان صمیمی‌ام که از پنج سالگی می‌شناختمش و سال‌های مدرسه همکلاسم بود به اهواز رفتیم و برای شرکت در مرحله اول عملیات بیت‌المقدس، در تیپ۸ نجف‌اشرف مستقر شدیم. این عملیات به منظور آزادسازی شهرهایی مثل خرمشهر و هویزه انجام می‌شد.

بالاخره حدود ۳۰ دقیقه بامداد ۱۰ اردیبهشت ۶۱ عملیات آغاز شد. از رودخانه کارون گذشتیم. اوایل جنگ بود و هنوز امکانات و توانایی کافی برای جنگیدن نداشتیم. برای حمل مجروحین برانکارد نبود و حتی قمقمه‌ها و اسلحه‌ها هم از تعداد بچه‌ها کم‌تر بود. ما هم بالتبع هنوز بلد نبودیم مین‌ها را خنثی کنیم. برای همین، گاهی بچه‌ها مجبور می‌شدند برای باز کردن راه، داوطلبانه خودشان را روی مین‌ها بیندازند.

اتفاقاً آن شب به تیپی از دشمن برخوردیم که دور تا دورش را میدان مین زده بودند. بچه‌ها شوکه شده و روی زمین دراز کشیده بودند. من و رضا عباس‌زاده مسئول حمل مجروحین بودیم ولی به دلیل نداشتن برانکارد، پرچم دست‌مان گرفته بودیم. فرمانده رو به ما کرد و گفت: پرچمدارها بیایند جلو. من و رضا رفتیم جلو. فرمانده گفت: باید به بچه‌ها روحیه بدهید. من گفتم: یعنی چی؟ با نگاهی که به میدان مین کرد، منظورش را فهمیدیم. باید از آن‌جا می‌گذشتیم. خیلی لحظات سختی بود. من و رضا شروع کردیم به شعار دادن و «یا مهدی» گفتن و حرف‌هایی مثل این‌ که دل امام عزیز به این عملیات خوش است، باید امام را شاد کنیم و…

با فریاد به سمت میدان مین رفتیم و همان لحظه اول پنج شهید دادیم و به ناچار از روی پیکرشان رد شدیم و بالاخره صبح به اهواز رسیدیم. جاده‌ای که باید در آن حرکت می‌کردیم در کنترل دشمن بود و از طرفی امکانات پشتیبانی به ما نرسیده بود و حتی سنگر و جان پناه نداشتیم. با هر خمپاره و گلوله‌ای که عراق می‌زد، چند تا از بچه‌ها شهید می‌شدند. عملیات بسیار سختی بود. آن شب ۱۵۰ نفر فقط از گردان ما شهید و مجروح شدند. مجبور شدیم به عقب برگردیم و با گردان دیگری ادغام شویم تا به مرحله دوم عملیات برسیم.

پس در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس هم حضور داشتید.

بله. مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس رفتیم جلو تا مرز. پشت کامیونی که ما را به منطقه عملیاتی می‌برد نشسته بودیم. حالا بسیاری از دوستان‌مان را از دست داده بودیم و دل‌مان گرفته بود. رضا عباس‌زاده با صدای محزون شروع کرد به خواندن یک شعر قشنگ. می‌خواند: مهدی بیا بیا، ای صاحب‌الزمان مهدی بیا بیا، ای نور چشم ما مهدی بیا بیا، ای حجت خدا مهدی بیا بیا… تا شروع به خواندن کرد، کل بچه‌ها در حالی که اشک می‌ریختند، او را همراهی کردند. این نواهای پر از معنویت تا پشت خاکریز ادامه داشت.

در مرحله اول عملیات، نصف گردان شهید و زخمی شده بودند و مطمئن بودیم در این مرحله هم بسیاری دیگر خواهند رفت. برای همین، شب عملیات همدیگر را در آغوش گرفتیم و خداحافظی عجیب و التماس دعاهای جدی داشتیم.

عملیات را شروع کردیم و تا جاده مرزی ایران و عراق در شلمچه جلو رفتیم. دیگر روز شده بود. ولی فرمانده‌مان گفت که باید تا مرز بین‌المللی که سه کیلومتر راه بود، جلو برویم. به رضا عباس‌زاده گفتم که بیا برویم، ولی او خیلی خسته شده بود. شروع کردم به شوخی کردن و او همین‌طور که می‌خندید گفت: جواد، عجب روحیه‌ای داری‌ها! تازه جوک هم می‌گی؟! در همین حال بودیم که ناگهان تمام صورتم پر از گوشت و خون شد، تا جایی که ناخودآگاه چشمانم را بستم. با دست خون‌ها و گوشت‌ها را از روی چشمانم کنار زدم. دیدم رضا افتاده زمین و دست چپش از بالا قطع شده و در حالی که با دست راستش، جای زخمش را گرفته، آرام می‌خواند: مهدی بیا بیا، ای صاحب‌الزمان، مهدی بیا بیا… امدادگر را صدا کردم و با قیچی گوشت‌های اضافه دست رضا را قیچی کردیم. او حتی ناله هم نمی‌کرد. فقط همان شعر را به آرامی می‌خواند. آمبولانسی از نزدیکی‌‌مان می‌گذشت. با فریاد‌های من، متوجه‌ شد و به سمت ما آمد. همان لحظه خمپاره‌ای بین من، رضا و آمبولانس اصابت کرد. فکر کردم تکه‌تکه شده‌ام. با دست، بدنم را لمس کردم و دیدم سالم هستم. چشمانم جایی را نمی‌دید. گرد و غبار انفجار که کنار رفت، نگاهم به رضا خیره شد. دیدم پای چپش هم از بالا متلاشی شده. ولی این‌بار در حالی که با دست راستش، پای مجروحش را گرفته بود، فقط زیر لب می‌گفت: مهدی جان! یعنی من هم شهید می‌شوم؟ رضا با این ‌که فقط ۱۶ سال داشت ولی خیلی محکم و باروحیه بود.

دیگر تحمل دیدن این صحنه را نداشتم. مطمئن بودم همبازی کودکی‌هایم به زودی به شهادت می‌رسد. نمی‌توانستم آن‌جا بایستم. باید پیشروی می‌کردیم. به ناچار رضا را رها کردم و با این‌ که حالم خیلی بد بود، به همراه بقیه بچه‌ها به طرف خط پدافندی حرکت کردیم. در این مرحله هم حدود ۱۵۰ نفر از گردان ادغام شده‌مان به شهادت رسیدند. البته بعدها فهمیدم رضا زنده مانده و الان هم در حالی که دستش قطع است و پایش کوتاه شده، با همان روحیه سابق و بسیار استوار در اصفهان زندگی می‌کند.

از آزادسازی خرمشهر که یکی از بزرگ‌ترین دستاوردهای عملیات بیت‌المقدس است، خاطره‌ای دارید؟

بله. بعد از مرحله دوم عملیات، همه ما که نزدیک به ۱۶ شب متوالی عملیات و پاتک انجام داده بودیم، به شدت خسته بودیم. چون سن و سال اغلب‌مان هم کم بود، دیگر توان جسمی برای ادامه عملیات نداشتیم. به همین خاطر دسته‌جمعی برای تسویه‌حساب جلوی کارگزینی لشکر جمع شدیم. شهید «احمد کاظمی» آمد و خیلی مختصر و کوتاه برای‌مان صحبت کرد. گفت: بچه‌ها من هیچ اصراری ندارم که بمانید. ولی یک حرف دارم و آن این‌ که دیشب با امام جلسه‌ای بوده و ایشان فرمودند تا خرمشهر آزاد نشود، کار ناتمام است. با اخلاصی که در کلام شهید کاظمی بود و ارادتی که بچه‌ها به امام(ره) داشتند، همه از تسویه‌حساب منصرف شده و دوباره برای آزادسازی خرمشهر با گردان دیگری ادغام شدیم.

دوم خرداد ۶۱، عملیات شروع شد. نرسیده به خرمشهر نخلستانی بود که دشمن قبل از آن خاکریزهایی زده بود و پشت هر خاکریز تیرباری گذاشته بود. چنان شلیک می‌کردند که هیچ‌کس نمی‌توانست تکان بخورد. همان موقع جوان ۱۶ ساله‌ای که کمک آرپی‌جی‌زن بود، در حالی که کوله‌پشتی‌اش پر بود از خرج آرپی‌‌جی از جایش بلند شد و با فریاد «یا مهدی» به طرف خاکریز عراقی‌ها دوید. گلوله‌ای خورد به کوله‌اش و آتش گرفت و با همان حال باز هم به سمت عراقی‌ها می‌دوید که رفت روی مین و با سر به زمین خورد و کاملاً سوخت. طوری ‌که بوی سوختگی‌اش تمام منطقه را گرفت. شجاعتش خیلی عجیب بود. تمام گردان با دیدن این صحنه متأثر و متحول شدند و با فریاد «یا مهدی» به جلو حرکت کردند. چنان انگیزه‌ای در دل بچه‌ها ایجاد شد که در عرض دو دقیقه خاکریزهای عراقی‌ها را فتح کردند.

به شدت تشنه بودیم و به ناچار از گندابی که بوی تعفن می‌داد، مصرف می‌کردیم. وقتی به خرمشهر رسیدیم، طوری خسته بودیم که حتی توان دست گرفتن اسلحه‌های‌مان را نداشتیم. ۴ بعد از ظهر بود، آن‌قدر اسیر عراقی از خرمشهر بیرون آمد که جمعیت ما در برابرشان بسیار اندک بود. امام خمینی(ره) چه زیبا فرمودند که خرمشهر را خدا آزاد کرد. واقعاً این لطف و معجزه خدا بود چون ما دیگر طاقت دست گرفتن اسلحه‌های‌مان را هم نداشتیم، چه برسد به این که این همه اسیر بگیریم که در بین‌شان گم بودیم.

اولین بار به چه شکل و کجا مجروح شدید؟

در عملیات رمضان، پدرم وارد گردان مقداد شده بود. ما گردان عمار بودیم و گردان مقداد قرار بود ما را پشتیبانی کند. ساعت ۱۰ شب عملیات شروع شد. نیم ساعتی حرکت کردیم که یک‌باره تیربارهای عراقی شروع به کار کرد. عملیات لو رفته بود.یک لحظه احساس کردم شکمم داغ شده. دستم را گذاشتم روی شکمم و دیدم دهان باز کرده. گلوله دوزمانه‌ای از نافم وارد شده بود و در داخل شکم عمل کرده بود. کمک آرپی‌جی بودم. کوله پشتی‌ام را درآوردم و دراز کشیدم. شاید ۶۰ نفر از بچه‌ها در شعاع ۱۵۰ متری من از ناحیه شکم و پا مجروح شده و افتاده بودند چون تیربارها روی زمین کار می‌کردند و همه را از پایین تنه زده بودند. چفیه‌ام را به شکمم بستم. همه مجروحین زنده بودند ولی خدا می‌داند که از هیچ‌کس صدای ناله و شکوه نمی‌آمد. بچه‌ها فقط «یا مهدی و یا حسین» می‌گفتند. بعد از مدتی صدای پدرم را شنیدم که مرا صدا می‌زند. گردان مقداد برای پشتیبانی می‌رفت جلو. بالا سرم که رسید، بدن آغشته به خونم را دید. با او خداحافظی کردم. پدرم گفت: جوادجان! مهدی(عج) و ائمه را زیاد یاد کن. بابا از تو خواهشی دارم، من را هم دعا کن… . به او گفتم: نمی‌خواستم ناراحت شوی، فقط خواستم خداحافظی کنم. پرسید: جوادجان، می‌خواهی ببرمت عقب؟ گفتم: نه. با خنده ولی در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: اگر می‌خواستی هم نمی‌بردم. شب قبل از عملیات، شهید همت به همه سفارش کرده بود که در صورت زخمی یا شهید شدن رفیق‌‌شان، نایستند زیرا وظیفه انتقال مجروحین با کسان دیگری است. پدرم هم به این چیزها خیلی مقید بود. راه افتاد و همان‌طور که می‌رفت، گریه می‌کرد و برایم به نشانه خداحافظی دست تکان می‌داد.

ساعت ۲ نصفه شب شد. ما هنوز آن‌جا بودیم و بچه‌ها زنده بودند ولی صدای «یا حسین و یا مهدی» گفتن‌شان ضعیف‌تر شده بود. همان موقع یک تانک عراقی آمد و از روی تعداد زیادی از مجروحین رد شد. بدن بچه‌ها در زیر تانک له می‌شد و شهید می‌شدند. تعداد کمی زنده ماندیم و فردای آن روز با آمبولانس به عقب برگشتیم و به بیمارستان ذوب آهن اصفهان منتقل شدیم.

چطور شد که یکی از چشمان‌تان را از دست دادید؟

۲۲ فروردین سال ۶۲، عملیات والفجر۱ در منطقه ابوغریب فکه شروع شد. قبل از انجام عملیات توجیه‌مان کردند که این عملیات بسیار سخت است. باید علاوه بر وسایل شخصی مثل اسلحه و کوله‌پشتی‌، نردبان، پله و پل هم حمل می‌کردیم. دو تا کانال را رد کردیم. عبور از سیم خاردارهای کلافی که عراق نصب کرده بود خیلی سخت بود. مدام هم گلوله می‌خورد جلوی دسته و بچه‌ها یکی‌یکی می‌افتادند. من یک تپه عقب آمدم و خمپاره‌ای بغل پایم خورد و باعث شد اسلحه‌ام به داخل میدان مین پرت شود. از گوشم هم خون می‌آمد. همان موقع فرمانده گروهان‌مان را دیدم. به او گفتم: یک کاری کن، بچه‌ها دارند تلف می‌شوند. در حال اعتراض بودم که یک‌باره خمپاره‌ای افتاد جلوی صورتم. دیگر جایی را ‌ندیدم. باندی برداشتم و خودم صورتم را پانسمان کردم و به ناچار همان‌جا دراز کشیدم. آن‌جا مسیر رفت و آمد بچه‌ها بود و آن‌ها چاره‌ای نداشتند جز این‌ که از روی مجروحین رد شوند. آن‌قدر از روی صورت و بدنم گذشتند که تمام تنم بی‌حس شده بود.

مدتی که گذشت، باز صدای پدرم را شنیدم. دستم را گرفت و به داخل کانالی کشید که مجروحان را در آن خوابانده بودند. بعد از ۲۰ دقیقه هم آمد و ۱۲ نفر از آن‌ها را که توان راه رفتن داشتند ردیف کرد تا خودشان به عقب برگردند. به من هم گفت دست یکی‌شان را بگیرم و برگردم عقب. با پدرم خیلی رفیق بودم ولی نمی‌دانم چرا آن موقع با خشونت با من حرف می‌زد و تحویلم نمی‌گرفت. بعدها فهمیدم برای این‌ که سایر مجروحین فکر نکنند توجه خاصی به پسرش داشته و تبعیضی قائل شده، این کار را می‌کرده.

بالاخره ما به سمت عقب حرکت کردیم ولی در بین راه هشت نفر از ما به شهادت رسیدند و فقط پنج نفرمان ماندیم. ۸ صبح بود و به بیمارستانی در شیراز منتقل شدیم. نه روز آن‌جا بستری بودم و بعد به بیمارستان جرجانی تهران فرستاده شدم. درد چشمم آن‌قدر زیاد بود که از شدت درد هر چیزی را که در اطرافم بود پرت می‌کردم. چشم راستم دیگر بینایی نداشت، ولی چشم چپم خیلی بهتر شده بود. دکترها گفتند اگر زودتر چشم ناسالم را تخلیه نکنیم، چشم سالم هم نابینا می‌شود و این‌طوری شد که خیلی زود چشم راستم را تخلیه کردند و به جایش چشم مصنوعی گذاشتند.

 ازچه زمانی عضو رسمی سپاه شدید؟

مرداد سال ۱۳۶۲ بود. شهید همت همه بچه‌ها را جمع کرد و گفت: می‌دانم که همه شما شهید می‌شوید، ولی بیایید کاری کنید تا شهادت‌تان نظام‌مند شود و من بدانم چند نیرو برای شهادت داریم. اگر خواستید می‌توانید کادر لشکر شوید. من علاقه زیادی به شهید همت داشتم. با شنیدن حرف‌هایش بلافاصله نامه‌ای از او گرفتم و به تهران آمدم. کم‌تر از ۲۰ روز، یعنی در ۱۶ شهریور همان سال، در حالی که فقط ۱۷ سال داشتم، وارد سپاه شدم و لباس سپاهی تحویل گرفتم. وقتی لباسم را گرفتم، حسابی گریه کردم. خیلی لباس زیبایی بود. کاش همیشه زیبا بماند تا ظهور امام مهدی(عج). به این شکل بود که رسماً کادر گردان مقداد و مأمور تعاون شدم.

با توجه به این‌که شما یک پای خودتان را هم از دست داده‌اید، چطور شد که باز به منطقه برگشتید؟

در عملیات خیبر از ناحیه پا مجروح شدم و در بیمارستان نجمیه بستری بودم. وقتی در بیمارستان بودم خبرهای متعددی از جبهه به گوشم می‌رسید که تحملش برایم سخت بود. مثل شهادت حاج همت که از سال ۶۱ مدام با او معاشرت داشتم. شهید همتی که اسوه اخلاق بود و آن‌قدر متواضع که وقتی در جمع بچه‌ها قرار می‌گرفت، هیچ کس تفاوت فرمانده و سرباز را نمی‌فهمید، یا خبر شهادت هاشم کلهر و ابراهیم حسامی که با وجود مجروحیت‌ها و قطع عضو به جبهه می‌آمدند. من به لحظه لحظة زندگی آن‌ها حسرت می‌خورم.

نهایتاً آخرین روز فروردین سال ۶۳ بود که از بیمارستان نجمیه مرخص شدم. یکی از دوستانم به نام مجتبی صفدری آمد دنبالم. مجتبی در راه برگشت به خانه گفت که ساعت ۴ بعد از ظهر بلیت گرفته تا به منطقه برود. مجتبی از بچه‌هایی بود که با جان و دل عاشق صاحب‌الزمان و امام و انقلاب بود. معاشرت با او نشاط عجیبی برایم داشت. همین که حرف از رفتن زد، هوایی شدم. فکر همراهی او و برگشتن به منطقه باعث شد پای زخمی‌ام را که هنوز بخیه‌هایش را هم نکشیده بودند، فراموش کنم و همان روز به همراه مجتبی عازم اندیمشک شدم.

بخشی از مسئولیت‌های شما در سال‌های دفاع مقدس، به خدمت در واحد تعاون برمی‌گردد. لطفاً کمی راجع به فعالیت‌های این واحد صحبت کنید.

وقتی بعد از مجروحیتم به جبهه رفتم، در تعاون تیپ۶۰ خاتم در اهواز مستقر شدم. در تعاون مسائلی رخ می‌داد که مخصوص خودش بود. اولین جایی که خبر شهادت بچه‌ها می‌رسید تعاون بود. این واحد باید در منطقه حضور پیدا می‌کرد و آمارگیری از شهدای عملیات‌ها و انتقال اجساد شهدا هم با تعاون بود. علاوه بر این‌ها، خانواده شهدا و مفقودین برای پیگیری وضعیت فرزندان‌شان مرتب به این واحد مراجعه می‌کردند و ما که کاری از دست‌مان بر نمی‌آمد، باید به هر طریقی شده توجیه و آرام‌شان می‌کردیم. به نظر من تعاون واحدی بود که فشار روحی زیادی به بچه‌ها وارد می‌کرد.

چه زمانی تصمیم گرفتید طلبه شوید و هدف‌تان از این کار چه بود؟

وقتی جنگ تمام شد، دائم به این فکر می‌کردم که چه مسیری را طی کنم تا برکات سال‌های جنگ را برای خودم حفظ کنم و بتوانم در خدمت انقلاب و اسلام باشم. تصمیم‌های مختلفی گرفتم. فکر رفتن به دانشگاه یا سپاه و… . در همین کش و قوس‌ها بودم که توفیق شد سفری به قم بروم. در قم با جمع باصفایی آشنا شدم. کلاس‌های درسی در آن‌جا برگزار می‌شد که مطمئنم هیچ کجای دنیا نمونه‌اش نیست. همکلاسی‌ها و اساتیدم اکثراً جانباز بودند.

پس زیاد بودند رزمندگانی که بعد از جنگ طلبه شدند؟

بله، یکی از همکلاسی‌هایم داود صادقی بود؛ اهل قائم‌شهر که بعد از جنگ برای ادای دین خود به انقلاب و اسلام به حوزه علمیه آمد. جانباز شیمیایی بود و با هر سرفه‌ای که می‌کرد، خون بالا می‌آورد. آب و هوای قم برایش مضر بود ولی فکر می‌کرد فقط از این طریق است که می‌تواند به هدفش برسد.

سال پنجم حوزه بودیم که دیگر نتوانست سر کلاس‌ها حاضر شود و من هر روز برای مباحثه دروس به منزلش می‌رفتم. هر صفحه کتابی که می‌خواند باید اکسیژن استنشاق می‌کرد و مرتب هم سرفه‌های خون‌آلود داشت. آخر هم در حین طلبگی به شهادت رسید.

بچه‌های مخلص جبهه‌ها بعد از جنگ هم استوار و محکم در میدان ایستادند و عرصه را هرگز خالی نکردند. نمونه‌های داود صادقی با شرایط جسمی سخت‌تر، هنوز هم در حوزه‌های علمیه حضور دارند و با جدیت درس می‌خوانند.

با تشکر از زمانی که در اختیار ما قرار دادید و با آرزوی سلامتی برای تمام جانبازان هشت سال دفاع مقدس. امیدواریم ما هم بتوانیم دین‌مان را به انقلاب و امام و شهدا ادا کنیم.