دو از پنج
61 بازدید
تاریخ ارائه : 2/10/2015 12:09:00 PM
موضوع: سایر

21فروردین سال 1362 عملیات والفجر یک گردان مقداد لشگرمحمدرسول الله ص ،دست تقدیر باردیگر این پدر و پسر را همراه کرد!

درگیری خیلی شدید بود، و پدر در جلوی دسته قرار داشت، پیکر چندین رزمنده به خاطرشدت گلوله باران به اطراف پرت شد، اطمینان پیدا کردم پدر به شهادت رسید، آمدم به حالت اعتراض به قاسم مشکینی فرمانده گروهان  گفتم یک کاری انجام بده که در همین حال گلوله خمپاره 60 مقابل صورتم اصابت کرد و چشمانم هردو آسیب دید، وضعیت خیلی سخت شد، چشمانم را بستم و در همان محور 50 سانتی مجبور شدم بمانم و چون تنها محل عبور و مبور رزمندگان بود ، در زیر پای بچه ها بدنم کاملا بی حس شده بود.

 بعد از گذشت  ساعاتی به یکباره صدای جواد! به گوشم رسید، باورم نمیشد، یعنی خدایا پدرم هنوز زنده است؟!

با تعجب بسیار متوجه حضورش در بالای سرخود شدم، با هیجان خاصی گفتم:پدر زنده ای؟

گفت:چی شده؟ اشاره به چشمانم کردم ، مرا از جای خود بلند کرد وبه محل کانالی که از طرف دشمن حفر شده بود، انتقال داد.

اطرافم پی در پی گلوله های توپ و خمپاره اصابت می کرد و صدای ناله و ذکر یا حسین ، مجروحان به گوشم می رسید.زمان خیلی کند  در حال گذر بود،که پدر بار دیگر به بالای سرم آمد و مرا به همراه تعدادی از مجروحان که توانایی حرکت داشتند به سمت پشت جبهه هدایت کرد و خودش برای ادامه نبرد به محل درگیری بازگشت.

و باز گشت خیلی غم انگیز صورت گرفت، هشت تن از دوستان مجروح بر اثر گلوله نیروهای کمین دشمن به شهات رسیدند.

فقط چهار نفر از مجروحان به پشت جبهه رسیدیم،با آمبولانس به اندیمشک و از آنجا به بیمارستان نمازی شیراز منتقل شدم.

بعد عمل جراحی، چشم چپم مشکلش حل شد و در بیمارستان جرجانی تهران چشم راستم تخلیه شد. پس از اتمام عملیات پدرم به تهران بازگشت ،و گفت جواد تو را که به عقب فرستادم ما به محاصره دشمن گرفتار شده و حدود 6 روز در محاصره بودیم و با توجه به اتفاقات رخ داده ،مطمئن شدم شهید شدی و در این مدت فاتحه و قرآن  برایت تلاوت میکردم! تا اینکه بعد از رفع محاصره متوجه شدم به پشت جبهه منتقل شدی !

 وادامه قصه در یادداشت 3از 5