یک از پنج
64 بازدید
تاریخ ارائه : 11/11/2014 11:16:00 AM
موضوع: سایر

هیچ فکر نمیکردم که در طول زندگیم ،اینگونه اتفاقات رخ دهد ،حوادثی که بعد از گذشت حدود سی سال هنوز ذهن مرا درگیر خود نگه داشته است .

در این قسمت از یادداشت ها به خاطراتی پیوسته می پردازم که آن را به پنج قسمت تقسیم کرده ام و حال 1از5:

یکسال اول حضور خود در جنگ را بدون پدر سپری کردم تا اینکه در سال دوم حضور، ایشان نیز به رزمندگان اسلام پیوست.

نوبت به عملیات رمضان رسیده بود ،به اتفاق اسدالله ملکی و شهیدان احمد نویدی عزیز ومحمدرضا رمضانی دوست داشتنی در گردان عمار حضور داشتم.

هفتم تیر ماه سال 1361 مرحله پنجم عملیات رمضان ،پدر به همراه دایی علیرضا در گردان مقداد تیپ 27 محمدرسول الله (ص) بودند، به منطقه پاسگاه زید رسیدیم ، در حالی که پدر در پشت خاکریز مستقر بود یک تکه هنداوانه از ایشان گرفتم و همان موقع گفت : جواد خیالت راحت! ما گردان  پشتیبانی شما هستیم، عملیات حدود ده شب شروع شد ،هنوز اوائل حرکت بود که به کمین برخورد کردیم و رگبارهای پی درپی تیربارهای دشمن ما را فرا گرفت ، نزدیک به هفتاد نفر از دوستان نقش بر زمین شدند، هواسم متوجه دوستانم بودکه یکدفعه شکم خودم به شدت به سوزش افتاد وضربه محکمی را احساس کردم ، فوران خون و شکاف در بدن ،خبر از تیرخوردگی می داد.

 نقش بر زمین شده ،بعد ازگذشت دقایقی امدادگر بالای سرم رسید،به وی گفتم ، فایده ای ندارد ،خونریزی زیاد است ،لطف کن برو و از افراد آن گردان که در حال عبور هستند ،سراغ پدرم بنام مکی بگیر و بگو چند لحظه بیاید! هنوز لحظاتی  از رفتن امدادگر نگذشته بود ،که دیدم رزمنده ای  بالای سر مجروحان ، جواد را صدا می کند ، با اشاره و بلند کردن دست و صدای آرام، پدر را متوجه خودم کردم ،بابا آمد بالای سرم و تا وضعیت بدن را مشاهده کرد ، مایوس از باقی ماندن من در دنیا ،شروع کرد به التماس دعا گفتن ، و این که مرا هم فراموش نکن! سپس گفت: بابا می خواهی تورا ببرم عقب؟ که پاسخ دادم: نه! ایشان خیلی آرام فرمود:  میگفتی هم تو را انتقال نمیدادم.

و ایشان با چشمان اشک آلود نوجوان شانزده ساله خود را رها کرد و رفت ، چرا که فرمانده عزیز شهید همت شب عملیات  فرموده بود: هر رزمنده ای باید ماموریتی که به او محول شده است را به آخر برساند و ماموریت پدرنیز ادامه نبرد بود و ان شب اتفاقاتی افتاد که توضیح آن را در یادداشت غیر قابل توصیف آورده ام ومن جامانده از خیل دوستان شهید را  نزدیکیهای صبح آمبولانس به عقب انتقال داد!