خدا نگذرد از...!
39 بازدید
تاریخ ارائه : 3/3/2014 12:58:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

آن شب سپری شد و به صبح رسید، ولکن چه شبی !چه اتفاقی !هفتم مردادسال 1361 مرحله پنجم عملیات رمضان؛

نقل این خاطره برایم خیلی سخت است یاد ان شب حالم را منقلب می کند! ولی باید نقل شودتا حال و آیندگان بدانند که سربازان ولیعصرعجل الله تعالی فرجه چگونه جان نثار کردند تا ایران اسلامی عزیز پابرجا و استوار باقی بماند!

حاجی پور دوست داشتنی، فرمانده گردان عمار در حالی که به پایش ترکش اصابت کرده بود، بچه ها را حدود ساعت 10 شب از زیر قرآن بدرقه کرد و هادیان مهربان و صبور، فرماندهی گردان را به عهده گرفت (خدا رحمت کند هر دو فرمانده عزیز را).

گردان در آغاز حرکت خود در عملیات، ناگهان با کمین نیروهای دشمن مواجه شد، و سپس شلیک پی در پی تیربارها، در  همین لحظه ها حدود 70 تا80 نفر از دوستان نقش زمین شدند، آوای بلند یا حسین، یا فاطمه، یا مهدی! فضا را عطر آگین کرده بود. حواسم متوجه بچه ها شد، صحنه عجیبی بود، عضوی از بدن هر کدام بر اثر اصابت تیر، زخم برداشته و در حال خونریزی بود، مانده بودم چه کنم!

در همین حال به یکباره شکمم به درد و سوزش شدیدی دچار شد، تا دست به شکمم گذاشتم، تازه متوجه شدم، تیر خورده ام و خون ریزی زیاد!

اینکه آن شب چه اتفاقاتی افتاد، باشد برای یادداشت های بعدی و اما اتفاق آخر! که ای کاش زنده نمی بودم و شاهداین صحنه...!

ساعت حدود سه نیمه شب بود، دوستان مجروحم به خاطر شدت خونریزی، دیگر صدایشان به سختی در می آمد، در همین لحظه آن صحنه دلخراش رخ داد و برای من که یک نوجوان شانزده ساله بودم و در حالی که به دلیل خونریزی زیاد توان حرکت نداشتم، این صحنه برایم تحملش خیلی سخت بود و حال که بیش از سی و یک سال از آن شب می گذرد، یادآوری اش مرا اذیت می کند.

یکی از تانک های نیروهای بعثی در حالی که آرام حرکت می کرد، به پیکرهای نیمه جان عاشقان امام حسین علیه السلام نزدیک می شد و هنوز ندای بی جان، یاحسین و یافاطمه بچه هابه گوش می رسید که با بی رحمی کامل...!

حدود پنجاه الی شصت نفر از دوستان گردان در زیر چرخ های تانک در فجیع ترین حالت به آسمان پرواز کردند.

واکنون نیز خدا نگذرد از هر کسی که با تانک های زیاده طلبی و خودخواهی خود ارزشهای این بچه ها را کم رنگ می کند.