دست در آسمان!
37 بازدید
تاریخ ارائه : 2/24/2014 1:29:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

از کودکی با هم در یک محل و کوچه همسایه بودیم دوران دبستان،راهنمایی،اول دبیرستان را با هم گذراندیم ودرسن شانزده سالگی یکی از دوره های اعزام به جبهه را همراه بودیم.

مرحله دوم عملیات بیت المقدس اردیبهشت ماه سال 61خیلی آرام و باحس جالبی در حالیکه سواربر کامیون نظامی بودیم.ندا سرداد:مهدی بیا بیامهدی بیا بیا ای صاحب الزمان مهدی بیا بیا ای نور چشم ما...بعد از لحظاتی همه گروهان با چشمان اشک آلود با رضا همراه شدند،و با همین حال قشنگ،بچه ها وارد عملیات شدند.آن شب تا مرز شلمچه با موفقیت پیش رفتیم.صبح عملیات اتفاق عجیبی رخ داد،و اصلا تصور نمیکردم برای من و رضاعباس زاده چنین سرنوشتی رغم بخورد،وبعد ازگذشت حدودسی و یک سال هنوز آن حادثه برایم...!

درحال شوخی با رضا ...که به یکباره پوست و خون و گوشت کل صورتم را فرا گرفت.تا چشمان خود را باز کرده،با صحنه ای روبرو شدم که یکی از دلخراش ترین اتفاقات طول سال های جنگ برایم بود،دیدم رضا دست چپش از کتف متلاشی شده ودست راست خود رابه روی زخمش گذاشته وخیلی آرام میگوید مهدی جان...!

حال با صفایی داشت ،فکر نمی کردم رضا این نوجوان شانزده ساله این گونه با این حادثه برخورد کند.امدادگر را صدا زده و با قیچی امداد گری اضافه های دست رضارا قیچی کردم و این کار برایم خیلی سخت گذشت،آمبولانس را با فریادهای خودمطلع ساخته و در همین لحظه گلوله توپ دیگری در کنارمان به زمین اصابت کرد و بعد از لحظاتی حادثه دیگر!و این بار پای چپ رضا نیز متلاشی شد و باز هم خیلی آرام،مهدی جان! مهدی جان! دیگرتحمل دیدن این صحنه را نداشتم و با حالی پریشان دوست خوب و قدیمی خود راترک کردم!

و امروز رضا عباس زاده جانباز هفتاد درصد با همان حال وصفا!

خدایا! شکرت! سربازی ولی تو آقاصاحب الزمان چه قشنگ به زندگی انسان ها معنی میدهد.