ایکاش آن دیدار آخر رخ...!
29 بازدید
تاریخ ارائه : 2/23/2014 11:36:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

نوع لباس و رفتارش و نحوه تکلمش خاص بود، به همین جهت وقتی وارد گردان شد، بچه ها خوب تحویلش نمی گرفتند واین موضوع باعث شد درگیری اش با رزمنده ها زیاد باشد. با این حال، قلبی صاف و ساده ومهربان داشت، با پدرم رفاقت خوبی داشت، کارهای خدماتی گردان را با شوق انجام می داد؛ لکن تا قبل آن اتفاق، کسی فکر نمیکرد در قلب بیگی عزیز چه حرارتی از ایمان وشجاعت نهفته است وبعد از آن حادثه،بچه هاشرمنده برخوردشان با او شدند.

یکی ازسخت ترین کارها در جنگ انتقال پیکر شهدا از زیر دید دشمن به عقب بود و این کار واقعا دل شیر میخواست! حسین بیگی قهرمان این جوان بیست ساله حدود چهل پیکر شهید را بعد از مرحله اول عملیات والفجر چهار در منطقه کوهستانی پنجوین عراق به عقب انتقال داد. آری بعد از این اتفاق، بچه ها خود را در مقابل استقامت وایمان بیگی عزیز...!

و ای کاش آن دیدار آخر رخ نمیداد و حال با گذشت بعد از سی سال هنوز می سوزم و شرمنده!

در مرحله دوم عملیات والفجر چهار بر روی ارتفاع 1904 کانی مانگا، از فرط خستگی خوابم برد، وقتی حدود سه نصف شب به خود آمدم متوجه شدم حسین بیگی که هر دو پایش بر اثر اصابت گلوله زخمی شده کنارم می باشد، خیلی آرام گفت: جواد فکر کردم شهید شدی!

حال نمیدانستم چه کار کنم، از طرفی توان جسمی انتقال او را نداشتم، و اینکه چگونه او را رها کنم؟ صحنه بسیار سختی بود، عقب نشینی صورت گرفته و پیکر شهدا ومجروحین نقش زمین! و من تنها رزمنده سالم بین بچه ها، مجبور به خداحافظی و ترک حسین بیگی و نگاه مظلومانه وحرف های آخر او مرا دیوانه کرد!

و بعد سال ها استخوانهای مطهرش، بهشت زهرای تهران را معطر کرد.

خدایا ایمان چه گوهریست؟ و آن را در قلب چه کسانی جای میدهی؟هیچکس فکر نمیکرد بیگی عزیز به این جایگاه بلند دست پیدا کند وخوش به حالش!

و امروز محمد جواد مکی و امثال او...