سر به دار
32 بازدید
تاریخ ارائه : 2/12/2014 12:07:00 PM
موضوع: سایر

جادۀ اهواز ـ خرمشهر، عملیات بیت المقدس، اردیبهشت سال 61.

دشمن زخم خورده، پاتک بسیار سنگینی را برای تصرف جاده، تدارک دیده بود. تا آن زمان، چنین حمله ای را تجربه نکرده بودم؛ واقعاً نبرد گوشت و خون با آهن بود، نبرد ایمان و کفر!

من و رضا عباس زاده، دوست بسیار خوبم، با سلاح فردی خود به شدت در حال دفاع از بالای خاکریز جاده بودیم. لحظات، خیلی سخت می گذشت و با هر گلولۀ توپ که به پشت خاکریز اصابت می کرد، رزمنده ای نقش بر زمین، و ندای یا حسین و یا مهدی!

در همین حال، دو سرباز ترک زبان ارتش جمهوری اسلامی که با هم دوست بودند، از پایین خاکریز در حال نگاه به نحوۀ دفاع ما دو نوجوان شانزده ساله!

هر دو با هم به نزد ما آمدند و با لهجۀ قشنگ خود و صفای خاصی گفتند: شما دو نفر برای ما خشاب گلوله پر کنید و ما به طرف دشمن، شلیک می کنیم. من و رضا هم قبول کردیم. هنوز از پر کردن چند خشاب نگذشته بود که به یکباره، گلولۀ مستقیم توپ تانک به روی خاکریز اصابت کرد و همزمان سر هر دو سرباز، از تن جدا و متلاشی!

روحشان شاد.

من و رضا عباس زاده بعد از گذشت بیش از سی سال از آن حادثه، هنوز در حسرت آن لحظه!