و او ایستاد
25 بازدید
تاریخ ارائه : 2/16/2014 10:13:00 AM
موضوع: سایر

نوشتن از او برایم خیلی سخت است. یاد او اکثر اوقات، اشک را در چشمانم جاری می کند و از او راضی نیستم؛ چرا که به عهد خود وفا نکرد!

در ظاهر، خیلی شلوغ و در باطن، قلبی رئوف و مظلومیتی نهفته در دل!

احمقانی که توفیق یک روز در کارزار را نداشتند، تهمت هایی واهی و او فقط سکوت!

در کردستان و جنوب و غرب، مدت ها افتخار همرزمی او را داشتم و آغاز این رفاقت سیح، مسجد جامع محلۀ منصوریه شهرری.

نمی دانم این نوجوان هفده یا هجده ساله، این شجاعت مثال زدنی را از کجا به دست آورده بود؛ در طول آشنایی ام با احمد نویدی عزیز، هیچ وقت به گرد پای او هم نرسیدم!

یادش به خیر، در چنانه قبل از عملیات والفجر یک، دوازده نفر را در نیمه شب، تک به تک به پاهایشان ضربه می زد و آن ها را بیدار می کرد و می گفت: ببخشید، می خواستم نماز شب بخوانم، پایتان را له کردم. و فردای آن روز در جشن پتو، کتک حسابی نثار احمد!

در عملیات رمضان و در گرمای سوزان خوزستان، جانانه جنگید و ایستاد!

در سرمای شدید بانۀ کردستان در زمستان سال 61، خود مشاهده کردم که بارها یخ زد، اما ایستاد!

فروردین 62 در عملیات بسیار سخت والفجر یک، مثل یک شیر جنگید و ایستاد!

و بالاخره در عملیات والفجر چهار در پاییز سال 62 در منطقۀ پنجوین عراق، خصم جهان را به مبارزه طلبید و تا ابد ایستاد!

پیکر مطهرش بعد از سال ها در بهشت زهرا، کنار برادرش قاسم، آرام گرفت و هر زمان بر سر مزار شریفش می روم، جز حسرت و سکوت، چیزی برای گفتن ندارم!