قطعه ای از بهشت؟!
32 بازدید
تاریخ ارائه : 1/15/2014 11:50:00 AM
موضوع: سایر

جانم به فدایش؛ نوزده سال بیشتر نداشت که برای آزادی خرمشهر، عازم جبهه شد تا مثل همۀ رزمنده ها با آزادسازی این نگین کشورمان، هم دل آقا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را شاد کند، هم لبخند را بر لبان امام خمینی عزیز بنشاند، و هم شادی مردم را مشاهده کند.

 اما، قبل از آزادی خرمشهر (در محور اهواز ـ خرمشهر)، گلولۀ خمپاره دقیقاً پشت سر اسدالله عزیز به زمین خورد و ترکش آن به گردنش اصابت کرده و موجب قطع شدن نخاع از ناحیۀ گردن شد. اسدالله جان بیش از سی و یک سال است که در بستر بیماریست؛ از اردیبهشت 1361 تاکنون. اسدالله رضاپور در آپارتمانی کوچک در جنوب تهران با مشکلات عدیده ای روبروست؛ دست و پاها دیگر کاملاً خشک شده و ...!

 سال ها پیش با چند نفر از دوستان جهت عیادت به منزل او رفتیم. یکی از دوستان سؤال کرد: آقا اسدالله، خدا وکیلی پشیمان نیستی؟! خیلی آرام جواب داد: پشیمان که نیستم هیچ، حاضر نیستم یک دقیقه از این مشکلاتم را با تمام دنیا عوض کنم.

 دوست دیگری پرسید: عمو اسدالله چگونه این قدر صبر می کنی؟ این بار هم خیلی آرام و باصفا جواب داد: صبر نمی کنم، دارم زندگی ام را می کنم.

 بنده بیش از بیست سال است که با اسدالله جان ارتباط و معاشرت نزدیک دارم. خدا گواه است که تاکنون، به شادابی و آرامش او کسی را ندیدم و همیشه به حال او غبطه می خورم.

 در سال 1374، خانمی جوان به صورت داوطلبانه و با اصرار زیاد، همسری و پرستاری اسدالله عزیز را پذیرفت و اکنون، سال هاست که صبح تا شب و شب تا صبح در حال نگهداری از اوست.

 همسر اسدالله در این سال ها، نه تنها در اوج نشاط و شادابی بوده، بلکه کوچکترین خللی در انگیزه و هدف این همسر قهرمان، فداکار و صبور ایجاد نشده و با تمام وجود، در حال خدمت به این سرباز آقا صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است.

 اکنون، در این عالم وانفسا جای این سؤال باقیست که این زوج، در هستی به چه گوهری دست یافته اند که با همۀ سختی های ناگفته، بر قلۀ بلند ایمان، استقامت و نشاط ایستاده اند.

 مع الوصف، آیا می توان گفت: این منزل، قطعه ای از بهشت است؟!